تبليغاتX
عاشقانه ها

 

یادم که میاد...

 

 

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟

گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.

 
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوست دارم دیوونه

 

 

 

+ نوشته شده توسط محممد رضا در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 23:42 |

عشق خودم رو کشتم

کاشکی دوسش نداشتم

اون که براش میمردم

گل رو خاکش گذاشتم

کاشکی دوسش نداشتم

+ نوشته شده توسط محممد رضا در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 13:46 |

 

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته، 

  
 عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،


 بعد از همه از خواب برمی خواستم

.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم 


 و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.


ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و 


 هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم

+ نوشته شده توسط محممد رضا در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 0:21 |

برای عاشق بودن       ! حس کردن باران کافیست !

 

من میگم:

برای بهتر شدن

                     هیچ گاه دیر نیست !

برای با هم بودن  

                                     جدایی بی معنیست !

برای عاشق بودن   

                                              حس کردن باران کافیست !                                            

برای گناه نکردن

                                                   بیدار شدن از خواب نادانی حتمیست !           

برای غریب نبودن  

+ نوشته شده توسط محممد رضا در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 16:32 |

پی آواز کسی که بگوید برگرد..!

 

بی تو تنها به سفر خواهم رفت

کوله بارم بر دوش

و در آن توشه ی اندوه و غم و غصه درد

پی آواز کسی که بگوید  برگرد

در رهی بی فرجام

بی تو تا آن سر ناپیدا خواهم رفت

و در این آخر ره حسرتی چنگ زده بر دل من

کاشکی می ماندم

کاشکی می گفتم

حرف ناگفته ی خویش، قصه ی دغدغه !

شاید اینگونه کمی بهتر بود

ولی از گفتن این قصه چه سود

چون تو گفتی که برو

میروم با غم و درد

پی آواز کسی که بگوید برگرد

در رهی بی فرجام

چه کنم باید رفت

مقصدم نا معلوم

همدمم جاده ای در مه

کوله بارم بر دوش

با خیالی که غبار آلود است

به سفر خواهم رفت!

+ نوشته شده توسط محممد رضا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 1:6 |

نترس از عاشق شدن بیا اون با من...!

 

يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....

 

بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.

 

گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست

.

گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.

 

گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی

چشمام!

گفتی:عشق يعنی خاطره.

گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت

هست؟

گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک

 لحظه بود و تموم شد.

گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که

 تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.

حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه

چشمام پايين مياد

+ نوشته شده توسط محممد رضا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 0:58 |

دیگه نمیخوام عاشق بمونم...!

 

دل دیگه اون دل دیگه نیست هیچکس اونی که میگه نیست

شاید دلای خستمون دلواپس همدیگه نیست

دل دیکه اون دل دیگه نیست فاجعه هام فاجعه نیست

روی لبای بستمون صحبتی از عاشقی نیست!

+ نوشته شده توسط محممد رضا در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 14:41 |

کاش  قلب ما دوتا هم...

+ نوشته شده توسط محممد رضا در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:14 |
 

 
خيال کردم نباشی دنیا به آخر ميرسه
اگه یه روز بری سفر عمره من هم سر میرسه
بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسيدیم
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
یادش بخیر اون روزها که خواب رنگی میدیدم
من بودم و توبودی و  هزار تا وعده و وعید
قصه ما به سر رسیده دنیا به آخر نرسيد
دل که پا بند تو بود از تو وعاشقی بريد
بازی دیگه تموم شد به آخر خط رسيديم
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
+ نوشته شده توسط محممد رضا در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:8 |

esmail

تو بهانة قشنگي كه هميشه زنده باشم

به هواي ديدين تو پر شعر تازه باشم

همه شب به خاطر تو لب پنجره نشستم

كه تو را ببينم اما ز فراغ تو شكستم

شب و روز من تو بودي گل هميشه بهارم

دلم از تو جان گرفته به خدا در انتظارم

همه زندگي برايت غزل و ترانه گفتم

ز خيال سبز رنگت به خدا شبي نخفتم

نظري به اين گدا كن كه به غصه ات دچار است

گل عشق من كجايي كه ... تو بيقرار است

+ نوشته شده توسط محممد رضا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:9 |